جعفر صابری /من و صمد بهرنگی

جعفر صابری /من و صمد بهرنگی یک شنبه 19 شهریور 1396

مرگ از دید صمد

مرگ خیلی اسان می تواند الان به سراغ من بیاید . اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم البته یک وقتی ناچار با مگ روبرو می شوم که می شوم مهم نیست مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته است .

 

ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی

 

من و صمد

 بعد از انکه به تاتر ما اجازه داده نشد کتاب ماهی سیاه کوچولو نزد من ماندن و آن را بارها خواندم بعدها چند کتاب دیگر از صمد را خواهرم به مناسبت تولدم به من داد و پسرک لبو فروش صمد بعد از موفقیت در ارائه طرح به حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) دامغان در سال 1358 به من هدیه شد. اما دری در من بود و آن این بود که چرا باید صمد صمد شود  و را ما دیگر چون صمد نداریم . علی اشرف درویشی هم چون صمد می نوشت اما آن کجا و صمد کجا همیشه نوعی احساس دین به صمد می نمود اودر ماهی سیاه کوچولو ی خود نه به افکار من که آن جمع تاثیر گذاشته بود مربیان مدام صفحه ها را وصیف می کرد و خوب یادم هست که آن روزها مرا رنج می داد که چرا باید دریا...

شعر گونه ای تهیه کردم و آن را دکلمه کردم و ضبطش نمودم اما این احساس من به صمد نبود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من ماهی سیاه صمد بودم

که از تنگنای کور ده رودی در جستجوی کشور دریا گریختم

از آنبهشت راحت و آرامش تا مرز یک جهنم

جهنم سوزان با عشق  و شور

با مشعلی ز آتش و آگاهی و شور

 در پرتو هدایت این چهل چراغ نور

تنها گریختم

انبوه ماهیان

در زاقه های پر لجن زیر صخره ها

دیدم که می زند

بر مرگ خویش رنگ دروغین زندگی را

بر لب هزار نغمه آزادی

بر پا هزار زنجیر بردگی

شنیده بودم که ماهی قزل آلا ماهی است که بر خلاف آب رودخانه شنا می کند و این شد خمیر مایه داستان گنجشک کوچولوی من که این طور شروع میشود.

 

گنجشک کوچولوی

 

یکی بود و کی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود ...!

یک گنجشک کوچولو هم بود که هم پدر داشت و هم مار و هم برادر و هم خواهر هم کلی دوست و آشنا ... تمام ذوق گنجشک کوچولوی ما این بود که شب بره روز بیاد، سپیده بزنه و اون بالای شاخ و برگ چنار پیر که لونه شون رو یکی از شاخه هاش بود از این شاخه به اون شاخه بپره و جیک جیک کنه ... تمام دلخوشیش این بود که زیر نور آفتاب بالشو باز کنه چرخ بزنه از اون بالا دونه گندم یا جوئی ببینه بیاد پائین با نوکهای کوچولوش دونه رو که افتاده بر روی زمنی بر دارد و سرشو را بلند کنه و هم دانه رو بخوره و هم شکر خدا رو بگه ...

یک روز صبح مثل تمام صبحهایی که خورشید خانم طلوع می کنه و گنجشکا جیک جیک کنون از این شاخه به اون شاخه می پرند گنجشک کوچولوی صدای خودش را هم نمی شنید حتی نمی فهمید دیگران چی می گن برای همین بالش را باز کرد ورفت ...رفت و رفت جلو دید گنجشکه دارد گریه می کنه بالهایش را به هم می زند سرش را تکان می دهد نوکش را می مالد به زمین لای خاکها قشنگ که نگاه کرد دید سه تا جوجه گنجشک کوچولوی کوچولو که هنوز پر و بال در نیاورده اند یک مشک کاه و علف خشک افتادند هیچ کدام ا زآن سه تا گنجشک را پاک کرد بعد گفت: چی شده چرا گریه می کنی ...

گنجشکه دوباره شورع به گریه کردن همینطور که اشک می ریخت گفت: مگه نمی بینی لونه ام خراب شده جوجه هام مردن....

گنجشک کوچولو آهی کشید و گفت:

چرا می بینم ولی با گریه کاری نمی شه کرد بس کن تو را خدا گریه نکن !

گنجشکه گفت:

پس چکار کنم ؟

گنجشک کوچولو چرخی زد  و دوباره نشست و گفت:

ببین دنیا خیلی بزرگه تو باد دوباره بسازی با خواست خدا ... باید یک لونه دیگه درست کنی...

گنجشک نگاه حسرت باری به گنجشک کوچولو انداخت و گفت :

گنجشک کوچولو این بار اول نیست که لونه من خراب شده شاید ده بار شاید هم بیست بار و من می ساختم .

گنجسک کوچولو دوباره بالاشو باز کرد چرخی زو و باز کنار گنجشکه نشست و با تعجب گفت: خوب پس برای چی گریه می کنی چرا ناله میکنی؟

گنجشک سرشو تکان داد و گفن:

برای تو و امثال تو بعد بالاشو باز کرد و پرید و رفت...

گنجشک کوچولو هاج و واج مانده بود که منظور گنجشکه چی بوده .. هر چی فکر کرد عقلش به جایی نرسید واسه همین رید و رفت و رفت و رفت . آنقدر رفت که خسته شد از اون بالا دید یه رخت راست و استوار وسط بیابان وایساه عین درخت چنار خودشان ولی صدای جیک یک گنجشک ها نیم آید . رفت پائین تا استراحت کند ولی همین که به درخت نزدیک ششد صدای دو تا جوجه گنجشک قصه ما نمی فهمید چی میگن .. وقتی خوب به لونه جوجه گنجشکهای که روی درخت چنار بود نزدیک شد دید سه تا جوجه گنجشگ که مثل اون سه تا جوجه گنجشک قبلی هنوز پرو بال در نیاوردن دهنشو باز کردن و رو به آسمان هی جیک جیک می کنند . جوجه گنجشکها وقتی دیدن سایه که مثل سایه مادرشان نیست صداشونو بلند و بلندتر کردن گنجشک کوچولو رفت و کنار لونه گنجشکها نشست بعد گفت – چه ؟ چرا انقدر داد می زنید...!

یکی از جوجه گنجشک گفت مامانمون رفته برامون غدا بیاره خیلی وقته رفته ... بعد شروع کرد به جیک جیک ....

گنجشک کوچولو سرش را پائین انداخت از لابلای برگهای درخت چنار دید یه چیزی روی زمین افتاده رفت پای  درخت دید... یه گنجشک مرده ... با خودش گفت شاید مادر همین جوجه ها باشد ؟بیچاره ج.جه ها به آسمان چایی  که همیشه مادرشاناز اونجا می آمد نگاه می کردند دیگه نمی دونند که پای درخت چنار مادرشان  افتاده ....

بیچاره ها بهتر ه چیی بهشون نگم . بزرگ که شدند خودشان می فهمند برم برم برای جوجه  کوچولوها ی مادر از دست داده یه چیزی پیدا کنم بیارم از گشنگی نمیرند.

بلند شد پرید و رفت توی اسمان رفت و رفت و رفت تا رسید کنار یک رود خونه همون جانشست و با نوکش دنبال کرم لای گلا گشت همین جوری که وکش ت گلا فرو می کرد یواش یواش آمد کنار رودخانه دید صد تا شاید هم هزار تا ماهی ریز و درشت دارن بر خلاف حرکت آب شنا می کنند و می رن بالا.. خوب نگاه کرد اون دور ا تو مسیر ماهی های یه آبشار دید که آب از بالا می ریخت تو رودخانه . یه ماهی کوچولو تک بود که دنبال بابا و ننش شنا می کرد و می رفت . گنجشک کوچولو گفت:

آهای ماهی هیچ معلومه دارید کجا می رید؟

ماهی کوچولو خودشو به کنار ساحل رودخونه رسوند و گفت:

داریم می ریم برسیم بهسر چشمه ی این رودخونه .

گنجشک کوچولو گفت:

آخه چرا ؟ سرچشمه این رودخونه نزدیک او نکوه بلند سر قله اون کوه . این آبشار هم که جلوی شماست .. اصلا شما از کجا می یاین

ماهی کوچولو خندید و گفت :

ما از دریا می یائیم و باید این راه را برویم . باید سرچشمه  برسیم جائی که آب زلاله اونجا باید تخم بزاریم باید بچه ها مون اونجا بدنیا بیان پدر و مادر بزرگ من این راهو رفتند حتی از آبشار هم پریدن .. و خودشونو به سرچشمه این رودخانه که آب زلال داره رسوندن ....

(برداشتی از ماهی سیاه کوچولو)

گنجشک کوچولو با تعجب گفت:

اولا خودت کوچولوئی دوما چرا تو دریا نموندید.

ماهی کوچولو گفت:

زندگی پدر و پدر بزرگ من لیطوری بود. ما تمام عمر کارمون اینه که مسیر این رودخونه را طی کنیم اینم بار اول منه اگر سالم رسیدم بالا باید برگردم پائین و اگر سالم رسیدم پائین باز باید برگردم بالا و اما من نمی دونم چرا تو دریا تخم نمیزاریم شاید برای اینه که من تو سرچشمه بدنیا اومدم پدرم و پدربزرگ من تو سرچشمه بدنیا اومدن . نمی دونم باید برم به امید دیدار ...

ماهی کوچولو رفت گنجشک هم دو تا کرم چاق و چله پیدا کرد و با نوکش گرفتشون و خوشحال پرید بطرف لونه اون سه تا جوجه گنجشک ... اما تو راه همش فکر حفهای ماهی کوچولو بود ..

به درخت  چنار رسید دید یه عقاب بزرگ از لابلای شاخ و برگها درخت پر گرفت و رفت درخت چنار از حرکت بال عقاب تکون تکون میخورد . خوب که نگاه کرد دید تو چنگال عقاب سه تا جوجه هست که دیگه جیک جیک نمی کند. کرمها از دهانشان افتاد خواست بره سراغ عقاب ولی ترسید عقاب خیلی قویتر بود واو به اندازه ی ناخنون پای عقاب هم نمی شد تازه جوجه ها هم که دیگه مرده بودند ... رفت روی یک از شاخه ها ی چنار نشست و آروم آروم اشک ریخت پیش خودش فکر می کرد . آخه چرا من باید به گنجشک کوچولو تنها باشم....

اشکهای گنجشگ کوچولو از لابلای شاخ و برگ درخت چنار روی زمین همون جایی که گنجشکه مرده افتاده بود می ریخت گنجشک کوچولو رفت  کنار گنجشک مرده بانوکش شروع کرد زمین را کندن کند و کند و کند تا یه گودالی به اندازه ی گنجشک مرده درست شدبعد گنجشک را کشید انداخت توی گودال روشم خاک ریخت و چندتا برگ خشکیده از درخت چنار هم که روی زمین ریخته بود جمع کرد گذاشت روی قبر گنجشک مرده بعد شروع کرد به گریه کردن راستش درخت چنار هم که حالا حسابی تنهای تنها شده بود و دیگه صدای جیک  جیک جوجه  ای روی لابلای شاخ وبرگاش نمی شنید همراه گنجشک کوچولو شروع کرد به گریه ..

گنجشک سرشو بالا آورد دید درخته داره گریه می کنه گفت:

واسه چی گریه می کنی؟

درخت گفت: واسه تو امثال تو

گنجشک کوچولو گفت:

منکه نمردم . من که لونمو از دست ندادم منو که جوجه عقاب نبرده من زنده هستم ببین ایناهاش می تونم بال لزنم جیک جیک کنم بپرم .

بعد هم نگاه کرد به آسمون و ساکت شد...

درخت خیلی یواش یواش و شمرده گفت:

دلم خیلی به حال تو و امثل تو می سوزد که  باید بمونید و منتظر باشید تا خواست خدا به سراغتون بیاد بیچاره ها ..

گنجشه فریاد زد:

که من بیچاره نیستم من چاره دارم من نمی خواهم مل اینها باشم من می دونم که خدا هست

درخت لبخندی زد و گفت:

کوچولو تو از کجا می دونی که خداهست اگر خدا هست که این گنجشکه  نباید میمرد یا جوجه هاشو عقاب می برد؟

خدا هست دونه که تو زمین لای خاک کاشته می شه به دستور خدا و به عشق سر در آوردن از لای خاک  می رویه باد میاد خاک را از روی زمین بلند می کنه با خودش می بره شاید یه گنجشکو به درخت بزنه گنجشک هم بمیر ه . شاید هم لونه رو خراب کنه سه تا جوجه گنجشک بیفتن بمیرن . ولی همین باد و خاک رو از روی زمین بلند می کنه رو سر دونه باز بشه سبک بشه دونه بتونه جوونه بزنه مثل تو درخت بشه گنجشکی بیاد لابلای شاخه هایش لونه بسازه و اگه نبود عقابی بیاد  جوجه هاشو برداره بره برای غذای جوجه های خودش شاید عقاب گنجشک مادر و دید ه بود که مرده آره حتما دیده بودش و گرنه دلش نمی آمد جوجه ها یی که مثل جوجه های خودش منتظر آمدن مادرشان هستند را برداری ببره .. تازه اگر این کارونکنه جوجه ها خودشان می میرن خدا هست . عشق هست من می دونم ولی نیم تونم برای تو بگم حالا دیگه چرا گریه می کنی ...

گریه من برای اینه که می بینیم حق با توس و افسوس می خورم که ریشه ام تو خاکه و نمی تونم مثل تو پرواز کنم تازه خلی پیر شدم

گنجشکه اشکاشو با بالش پاک کرد بعد بال زد و رفت رویکی از صد شاخه درخت چنار نشست و گفت:

ولی تو  نباید گریه کنی تو باید شاد باشی امروز و فردا دوباره یک جفت گنجشک میان رو شاخه های تو لونه می سازن شاید هم ده تا شاید هم صد تا و تا چشم بهم بزنی صدای جیک جیک که تو آسمون بلند شده جیک جیک جوجه ها و گنجشک هایی که لابلای شاخ و برگ تو زندگی م یکنند . تو بمون تو باید بمونی و می مونی ...

درخته اشکهاشو پاک کرد بعد گفت:

پس تو چی؟

گنجشک کوچولو سرشو بالا گرفت و به طرف آسمون کرده و گفت بزرگتر از ما که تو آسموناست من می رم که به خدا برسم ...

بعد بالاشو باز کرد و پر زو و رفت آنقدر رفت که سایه اش روی درخت افتاد و گنجشک کوچولو زیر سقف گنبد کبود رفت  ورفت و رفت

قصه ما همین بود

خیال نکن دروغ بود

در ماهی سیاه کوچولو صمد سعی می کرد رسیدن به دریا را آمال آرزو ها قرار دهد . اما در داستان گنجشک کوچولو من سعی کرده بودم تا درخت استوار کشورم با ریشه هایی به قدمت تاریخ و برافراشته چون بیرق بودن  و زیستنن درخت وطن پا  برجاست و فرزندان آن کوچه  شاهد طوفان و هجوم عقابها سمبل استعمار آمریکاست.

اما بودن و ماندن را می شناسد گنجشک من به آسمون می پرد و به خورشید نزدیک می شود هر چه سوزان است .

ماهی من از دریا سفر را آغاز می کند و بر خلاف آب رودخانه به سرچشمه هستی اش باز می گردد چرا که می خواهد فرزندش در سرچشمه ی زلال نمتولد شود و دریا و دریانیان را برای خودشان می گذارد چرا که می داند سرچشمه هستی پاک و منزه است.

و اینها همه از پس بودن و زیستن شکل می گیرد و راستی چقدر زیبا می گوید شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی که :

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشاء حیات آنند که چنین مرده اند .


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین