تقدیم به دوستان

تقدیم به دوستان چهار شنبه 3 شهریور 1395

تقدیم به دوست

 

آیـا شـود ز عـشـق دمی گـفـتگو کنی

وین جام دل پرآب ز اشک  سبو کنی

 

از دوریت حریر دلم پاره پاره شد

آیا شـود بـیـایی و آن را رفـو کنی

 

افشای عشق بر سر بازار نارواست

خلوت کنیم و فاش تو راز مگو کنی

 

بـوی شـراب دارم و تو بـوی نسـترن

می بویمت چو گل که مرا نیز بو کنی

 

اینک سرشک عاشق گل همچو زمزم است

به به اگر ازیـن گلاب تو امشـب وضو کنی

 

این چین به زلف و دامن و ابرو زبهر چیست

خواهی چو چین تو جنگ جهان را وتو کنی!

 

خورشید وار تیغ دو ابرو نموده ای

تا تیغ عشـق را تو به قلبم فرو کنی

 

هرگزنمی توان  که بیابی تو راز عشق

حـتی اگـر بـه گـوگل خـود جستجو کنی

 

پـیـش من آ کـه راز نهـان را بگـویمـت

شرطش همین دوباره مرا قصّه گو کنی

 

آشفته تر زپیش شدم زین نگاه مست

آشفته تر شـوم چو تو آشفته مو کنی

 

اینک خدای عشق تورا خوانده سوی من

آیی تو سوی من چو دمی رو به او کنی

 

گفتـم به خـود حبیـب طبیب دل آمده

باید کنون به ناز طبیبان تو خو کنی

 

شـد قـِبـله ی امـیـد تـو مـعشـوق و بایـدت

هرجا که روی اوست همان جای رو کنی

 

فرزاد مهر رخش دیده ای به خواب

تا رسـتخـیـز مـاه رخـش آرزو کنی

 

۲۴ مرداد ۱۳۹۵

۱۴ اوت ۲۰۱۶

فرزاد خوزستانی

 

 

تقدیم به دوست

 

 جز مهر ماهروی جهان جمله باطل است

عقـل و خـرد فسـانـه و جـادوی بابِل است

 

پرسش نموده ای چکامه ی پر سوز بهر چیست؟

زین شورعشق جان و دلت را چه حاصل است؟

 

گـفـتـم هـمـیـن که بر ورق شعـر بنگری

شادی مرا فزون شده و عیش کامل است

 

گفتی مرا که شعر و غزل سوخت جان تو

گفتم که چاره چیست ؟ که این آتش دل است

 

هفت آسمان اگرچه بخواهند وصل ما

حائل میان ما بنگر هفت منزل است

 

باید که آه و ناله به هفت آسمان رسد

این وحی عاشقی ز همان عرش نازل است

 

 ازهفت خوان رستم دستان خطیر تر

دیو  سیاه دوری  ازآن  مَه شمایل است

 

شرط نخست وصل همان ترک زندگیست

آسان دهیم زندگی و وصل مشکل است

 

محراب ابرو و جام دو چشمت سؤال هاست

آن بوسه های ناب تو حلّ المسائل است

 

یاقوت لب چو خون دل عاشقان ببین

زینرو دل شکسته به یاقوت مایل است

 

عاشق به کام اژدر امواج  غم فرو

زاهد به خواب رفته به شنهای ساحل است

 

از شوق دوست هلهله ها تا هلال و این

در کام خام بی خردان چون هلاهل است

 

پای چنار قدّ بنفشه خمیده بین

گویی که پای بوسی آن پیر کامل است

 

هر محفلی که گفتگو از عشق می کنند

فرزاد اشکریز بدان شمع محفل است

 

۱۴ خرداد ۱۳۹۵

سوم ژوئن ۲۰۱۶

 

فرزاد خوزستانی

 

 

 

 

 

نگارم رفته دل زو بی خبر بی

چه دانم شاید آن مه در سفر بی

دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگ

فراق از او مرا خون جگربی

 

 

 

نوشتم بر نگارم نامه ای چند

بگفتم گو کجایی یار دلبند؟

بیا بنشین به پیشم ای گل من

دلم گردد ز دیدار تو خرسند

 

 

دل آزارم زیار نازنینم

همی محو رخ آن مه جبینم

کجایی ای گل آلاله ی من ؟

شود روزی که رویت را ببینم

 

مصطفی نیک فرجام (فرجام)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه خوش گر خلوتی ،چنگی،نگاری

نشینم در کنار گلعذاری

دهد از چشم مست خود شرابم

چنانم تا نباشد اختیاری

 

مرا دردی بود درمان نباشد

مرا رنجی بود پایان نباشد

خدایا رحمتی کن بر من هیچ

که دردم درد بی درمان نباشد

 

چه باکی باشدم از چرخ دوار

از این زیروبم دنیای غدار

نترسم من ز جور زندگانی

چرا چون ایزدم باشد نگهدار

 

 

مرا طوفان عشقی در درونه

چه طوفانی کزان دل لاله گونه

مپرسی حال زارم را مپرسی

که یارم بی وفا نامهربونه

 

 

 

مصطفی نیک فرجام

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین