جعفر صابری /یک داستان با چند روایت

جعفر صابری /یک داستان با چند روایت جمعه 11 تیر 1395
<m:smallfrac m:val="off"> <m:lmargin m:val="0"> <m:rmargin m:val="0"> <m:defjc m:val="centerGroup"> <m:wrapindent m:val="1440"> <m:intlim m:val="subSup"> <m:narylim m:val="undOvr">

خلاصه داستان...

 

ليلا با يك دنيا عشق درجواني 22 سالگي با مردي كه حدوداً 15 سال از خودش بزرگتر است ازدواج مي كند و 20 سال بعد تنها در سينما بامردي همسن و سال خودش آشنا مي شود كه زنش او را ترك كرده و مرد داراي پسر بچه اي به نام كامران است پدر كامران ازليلاا خوشش مي آيد و سعي مي كند به هر شكلي شده به ليلا نزديك شود سيروس شوهر ليلا جريان را مي فهمد و باعث دلخوري و.. ميشود ليلا به سيروس مي فهماند كه بچه مي خواهد و سالهاست سيروس به او كم توجه اي كرده است و سيروس هم دلايلي براي خودش رادرد همه در اين داستان دلايلي دارنند كه گناهشان را بپوشاندن .

سرانجام سيروس كاري را مي كند كه درست است و بايد سالها پيش مي كرده.

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

داستانی از جعفر صابری...

 

يك داستان با چند روايت!

 

      مي خواهم حقيقتي را بگويم وخواهش مي كنم اين قبل ازهرچيزدرنظرگرفته شود كه من عاشق او بودم همين. وهرگزنمي خواستم به او خيانت كنم من يك قرباني هستم من نمي خواهم ازخودم تعريف كنم ويا نظرشما را نسبت به خودم تغييردهم.

      پدرم خصوصيات خاص خودش را داشت وبه نوعي درميان دامادها اين خصوصيات تقسيم شد وبه او بدترين اين خصوصيات رسيد: يكي دروغ مي گويد، يكي هوسبازي هاي زيادي دارد، ويكي دمدمي مزاج است ويكي بي تفاوت است واو دست بزن را به ارث برد.

     آخرين باركه مرا كتك زد دلم شكست خواستم فقط كاري بكنم كه او را رنج بدهم يا با او لج كنم او بدش مي آمد كه من سينما ويا تأترتنها بروم براي همين فقط براي لجبازي مي رفتم سينما حتي نمي دانستم چه فيلمي پخش مي شود.

     روزبه پسربچه كوچك وبا نمكي بود كه وقتي به طرف من آمد دلم مثل يك مادربرايش به تپش افتاد. شما نمي دانيد مادربودن گاه آرزوي هرزني مي شود به خصوص زني كه فوق العاده تنهاو....

     هميشه آرزو داشتم پسري داشته باشم ونامش را روزبه مي گذاشتم.وقتي روزبه به من گفت: تو چرا سينما آمدي؟ گفتم: آمدم فيلم ببينم. روزبه گفت: پس كو بچه ات؟ نمي دانستم چه بگويم، گفتم: من خودم بچه هستم روزبه با شيرين زباني گفت: وا...پس تو هم كارتون دوست داري؟ تازه فهميدم فيلم سينما كارتون است. ساسان پدرروزبه را ديدم بسيارخوش پوش ومؤدب بود ونمي دانم شايد فقط براي لجبازي با اوشروع به حرف زدن كردم.ما هردو درسالن سينما تا شروع فيلم حرف زديم. ساسان خيلي راحت حرف زد وگفت: مادرروزبه فوت كرده ، روزبه عاشق كارتون است، من هرهفته او را به سينماي كودكان مي آورم. من مترجم هستم ويك دفترترجمه زبان دارم.

      ساسان با قد بلند و كشيده وموهاي طلايي وصورت تراشيده  چشمان به رنگ آسمانش ساده ونافذ بود بسيارشمرده ومردانه حرف زد طوري كه من دلم به حال او و تنهايي او سوخت. به من نخنديد راستش من درجلسه اول تحت تأثيرافراد قرارمي گيرم وبعد به خوب وبد آنها فكرمي كنم.

      ساسان مؤدبانه همان لحظه ازمن جدا شد ولي روزبه با آن زبان كودكان ازمن خواهش كرد كه كناراو بنشينم وقتي درطول فيلم دست مرا مي فشرد آن حس مادرانه بيشتروبيشترمي شد و وقتي كه بغل من خوابيد اين حس به اوج خود رسيد.

      ساسان فقط براي تشكرمرا به منزل رساند ومن تنها به عنوان يك دوست ازاو جدا شدم واگربه او به دروغ گفتم: من هم شوهرم را ازدست دادم فقط براي اين بود كه اولاً با او همدردي كرده باشم ودوماً شرايطي حاصل شود كه بيشترروزبه را مي بينم وسوماً كه واقعاً نمي دانم من شوهردارم يا نه.

      من عاشق او بودم ، ساده حرف مي زد، عاشقانه.آنچه بايد بگويد را مي گفت، همه را دوست داشت ، به همه كمك مي كرد، زيبا بود، خوب مي خنديد وخشم مردانه اي داشت دريك كلام خيلي مرد بود ومي خواهم بگويم حتي هست حتي كتك زدنش هم قشنگ بود ولي....

      من همه چيزرا تحمل كردم ،قبول كردم من قبول كردم درحاشيه زندگي او باشم من را مثل مادرم وفرزندانش را مثل فرزندانم دوست داشتم. اما خيلي مرا رنج داد من ازاو محبت بيشتر را مي خواستم به من داشته باشد مسائل مختلف برنامه هاي مكرراو باعث شده بود كه من همواره سعي كنم خودم را به او برسانم ولي سرعت او سرعت نوربود.نمي دانم شايد دريك مدت كم كه پابه پاي وبيشتروقتها او را كيلومترها ازخودم جلوترمي ديدم فاصله بين ما زياد و زيادترشد من ازاينكه او رابيشتروقتها با ديگران مي ديدم رنج مي بردم او نمي دانم چرا ولي خيلي خوش برخورد بود وجذبه زيادي داشت.

روايت دوم:

       براي من فرشته اولش مثل تمام زنها بود وقتي ازدورديدمش كه چگونه با روزبه هم كلام شده دنبال بچه اي كه با او آمد باشه مي گشتم وقتي ديدم تنها آمد متوجه شدم مشگل روحي دارد براي همين سعي كردم دربرخورد اولم با او بيشترمراقب باشم وچطوربگويم مي خواستم ازمن بدش بيايد روزبه به من خيلي كمك كرد، چطوربگويم شايد خواست خدا بود .او زن زيبائي بود وروزبه هم به او علاقه مند شد نمي دانم چرا ولي احساس كردم مي توانم با او دوست شود وحتي فراترازآن شايد.

       من ضمن رعايت شئونات اخلاقي وادب ونزاكت سعي كردم خود را ازلحاظ روحي به او نزديك كنم وقتي احساس كردم او مشگل روحي دارد با او صميمي ترشدم وازمشكلاتم به او گفتم، گفتم: كه مادرروزبه دركودكي مرده است وشايد اين تنها دروغ من بود اما به واقع سالها پيش وقتي سوسن، مادرروزبه مرا با يك بچه شيرخوارتنها گذاشت وبه دنبال آرزوهايش رفت ازهمه زنها متنفرشدم وتصميم گرفتم بارزندگي را به عنوان پدرومادرتحمل كنم سعي كردم روزبه جاي خالي مادررا احساس نكند ولي وقتي روزبه را كنارفرشته ديدم براي لحظه اي متوجه شدم كه دراين راستا موفق نبوده ام واو يك مادرمي خواهد.

        وفرشته خيلي خوب بود احساس كردم خدا او را فرستاده ، وقتي گفت: همسرش فوت كرده، هم ناراحت وهم خوشحال شدم وقتي دانستم فرزندي ندارد، براي يك لحظه خواستم به او پيشنهاد ازدواج بدهم اما به چند دليل ترسيدم اولش گفتم: شايد دربرخورد اول بگويد من ديوانه هستم شايد هم قبول نكند وخلاصه دوست داشتم همه چيزرا خدا درست كند وهمين طورهم شد او را رساندم واين باب دوستي هامان شد. وكم كم از او بيشتر خوشم آمد من فكرمي كنم او هم ازمن خوشش آمده بود وازهمه مهمتراينكه فرشته به نوعي دررفتاروگفتارش       

نشان داد كه با زنان ديگركاملاً متفاوت است بسياراجتماعي ومؤدب بود خوب حرف مي زد و واژه ها را قشنگ ادا مي كرد. روزبه عاشق اوشده بود-فرشته صميمي ودوست داشتني بود ودريك كلام زني با مشخصات يك زن جا افتاده وبا شخصيت كه مي توانست براي من تنها همسرايده آلي باشد.من هم مي توانستم او را خوشبخت كنم.من عاشق او شده بودم وفكرمي كنم آنقدربزرگ شده ام كه عشق را بشناسم و ازروي هوس ازكسي خوشم نيايد!

روايت سوم:

        چرا فكرمي كنيد من مقصربوده ام من نه شما خودتان را جاي من بگذاريد ازخانه پدربا يك دنيا عشق وعلاقه راهي خانه شوهرشدم همه ازپدرومادرگرفته تا برادرو خاله حتي مادربزرگم هم مي گفت: جمال مرد زندگي نيست. اما كو گوش شنوا همه چيزبراي من جمال بود دركلامش استواري مي ديدم او به تمام معنا مرد زندگي بود اوعاشق من بود هرهفته كيلومترها راه را ازتهران تا شهرستان مي آمد تا من را ببيند وساعتي با من باشد.

       جمال آنقدرزندگي را دوست داشت كه ازهمان روزهاي اول كارهاي مختلف را انجام داد تا من راحت باشم- براي خاطرمن حتي حاظرنشد يك قلم جهيزيه بگيرد.عروسي خوبي گرفت درتالارفيلمبرداري ماشين عروس، گل و.... چي بگم من هم براي او زن خوبي بودم كسي حاضربود با مادرشوهرزندگي كنه من سالها با مادرش زندگي كردم درست بود كه مادرش عمه من بوداما هيچ جورنمي شد به او اعلام نظركرد گاهي وقتها حتي كوچكترين، درخانه بايد با اجازه او مي شد ومن هيچ حقي نداشتم حتي كانال تلويزيون را هم او انتخاب مي كرد.

       جمال غالباً بيرون ازخانه بود ونمي دانست داخل خانه چه مي گذرد. عمه ام گاهي وقتها با من سرمسائل كوچك بحث مي كرد وخدايي ناخواسته اگرچيزي مي شكست مي گفت : تو مگه كوري ازخانه بابات كه نياوردي براي همين دلت نمي سوزه ونياوردن جهيزيه را پتك مي كرد برسرم مي زد. ما چندسال اول زندگيمان صاحب فرزند نشديم خدا مي داند چقدربا من بحث كرد مي گفت تو لياقت پسرمرا نداري و...

       ما درخانه موقردراطراف تهران زندگي مي كرديم وجمال صبح زود مي رفت وشب مي آمد.جمال براي تولد پسرم كه بچه اولمان بود، نبود.آنقدرمشغول كارهايش بود كه كمتربه من توجه مي كرد مدام كاروكارو.....

صبح زود مي رفت وشب ديروقت مي آمد.تمام وقت خود را مشغول بود واوغات فراغتي هم اگرپيدا مي كرد مي رفت درمراكزخيريه جشن به پا مي كرد،با ديگران خوش بود اما خانه حال نداشت حرف بزند هروقت با او حرف مي زدم مي گفت:تو مقصرهستي بايد با مادرم كناربيايي .هميشه طرف مادرش را مي گرفت وازمن طرفداري نمي كرد خوب من دلم نمي خواست كهنه هاي بچه هاي خواهرش را بشورم حالم به هم مي خورد مي گفت: چرا به آنها احترام نمي گذاري .چه كارمي كردم فداشان بشم؟

       خرجي كم مي داد وتا مي گفتم پول مي گفت چه كاركردي خوب من ازاو ورفتارش خسته مي شدم ومي خواستم يه طوري تلافي كنم براي همين وقتي مي خواست كنارمن بخوابد كمي با او مخالفت مي كردم. او حتي اجازه نمي داد من كناراو باشم ومدام مرا مخفي مي كرد جمال براي جشنها همه را دعوت مي كرد الا من را وبچه ها با هم مي گفت ومي خنديد اما درخانه بي حال بود وعصبي حرف مي زد،داد مي زد،وفوق العاده دست بزن داشت مدام فحش مي داد ويا لوازم خانه را مي شكست ويا با كمربند به جانم مي افتاد. بعد هم مثل ديوانه ها مي نشست خودش را كتك مي زد لباسش را پاره مي كرد وگريه مي كرد.راستش من درد كتكها را فراموش مي كردم و دلم به حالش مي سوخت هميشه مي گفت من زن مي گيرم وبالااخره هم گرفت. اوايل خيلي ناراحت شدم حتي زنك را كتك زدم آبروريزي درآوردم ،گريه كردم التماس كردم براي خاطرخدا وبچه ها اما جمال تصميمي كه مي گرفت تمام بود حرف مي زد انجام مي داد مردي بود كه سرش مي رفت حرفش نمي رفت من ازاو خواستم بگويد نه اما او خنديد وكارخودش را كرد.

        نمي دانم تا حالا سردي دست همسرتان را دردست خود احساس كرده ايد آيا سربربالشتي گذاشته ايد كه يك طرف آن يك سنگ قرارگرفته بي احساس وذره اي عشق.گاهي وقتها فكرمي كردم  من كناريك جنازه خوابيده ام واو يك مرده است.راستش مدتهابود كه برايم جزاين چيزي نبود.

روايت چهارم:     

من بايد بنشينم قلبم تيرمي كشد، با اجازه يك ليوان آب بخورم حرفهاي همه اين عزيزان درست بود واگركمي انسانيت دروجود هرآدمي باقي مانده باشد بايد به هرسه حق بدهد من چيزي براي گفتن ندارم.

         فقط براي آنكه راحت ترخود را آماده مجازات كنم چند سؤال دارم اول ازهمسرم گفت من عاشق او بوده ام گفت من ازجان مايه گذاشته ام گفت من جهيزيه نخواستم گفت من درتالارعروسي گرفتم گفت من مثل.... كارميكردم گفت من كيلومترها راه را براي با او بودن درهفته طي كردم وبازگفت من هميشه حق به مادرم مي دادم  گفت من با مردم خوش بودم .گفت من جشن خيريه راه مي انداختم ولي آنها را خبرنمي كردم گفت من  به او ارزش قائل نمي شدم ودراجتماع او را مطرح نمي كردم گفت من او را كتك مي زدم آن هم با كمربند وفحش مي دادم گفت براي حفظ كانون خانواده مرا قسم داد به جان بچه هايم وبه خدا كه ازدواج نكنم وگفت كه آن زنك را كتك زد وگفت شبها بغل يك مرده مي خوابيد!

بله همه اينها حرف هاي حقيقت است من سوگند مي خورم كه درست گفت،اما!

         مگرنه اين بود كه من قبل ازازدواج با ايشان شرايط خود را گفتم آيا درمقابل وجدانش يك بارسعي كرد كه كمي گذشت داشته باشد آيا تمام اين حرفها كه گفت مگرچيزي جزشرايط من براي ازدواج بود مگرنه آنكه همه را قبول كرد و وقتي گفتم: چرا به آنچه ميان ما به عنوان شرط مطرح شده عمل نمي كني گفت: من نمي دانستم اولين باراست كه ازدواج كرده ام و..... آنچه كرد كه خودش مي خواست. بي توجه به شرايط من حتي يك بارهم سعي نكرد كه گذشت داشته باشد وعذرخواهي كند آيا شبها كه من خسته خانه مي آمدم جزبا ترش رويي با من برخورد نمي كرد كه تا حالا كجا بودي و..... گفت من كيلومترها راه را براي ديدنش مي پيمودم اما او پاسخ نامه مرا يك تا دو ماه بعد داد. گفت من هميشه حق به مادرم مي دادم سؤالم اين اسن هرگزگذاشتي كه من حرف تو ومادرم را بشنوم وبعد حق به يكي ازشما ها بدهم مگرنه اين است كه كارمن با مردم وبراي مردم است پس من اگر با مردم خصمانه برخورد كنم چگونه مي توانم امورات زندگي خود رابگذرانم .من جشن خيريه برگزارمي كردم براي رضاي خدا وخدمت به خلق خدا بارها گفتم: بيائيد گفت: من حالم به هم خورد بچه هاي عقب مانده و..... من آنقدربه او ارزش قائل شده بودم كه ازهمان اول عقدمان مطلب مي نوشتم وبا نام او به مجلات مي فرستادم تا به چاپ برسد وبه اصراراو را راهي دانشگاه كردم وصبورانه كمك كردم تا چهارسال تحصيل را 10 سال بخواند واورا به عنوان سردبيرمجله، ويراست كتابها، طرح روي جلد كتابها وچه وچه مطرح كردم ديگرچه مي كردم جزآنكه خودش كم لطفي كرد.بله كتك زدن اوايل براي خالي كردن خشمم بود بعدها التماسي بود ودرپايان احساس كردم او مي خواهد خودش را ارضاع كند ولذا ديگردست به بالا نبردم. به او گفتم گاهي وقتها راه رفته برگشتي ندارد چرا كه طرف مقابل انسان انسان است وازگوشت وپوست واستخوان درست شده نخواه كه نتوانم بازگردم. ازاوخواهش كردم خودش را كنترل كند وبا آبروريزي مرا كوچك نكند اما او با فحش دادن وكتك زدن مرا تحقيركرد. گفت كه من براي او ودركنارش مثل مرده بودم راستي شما كنارچنين همسري چقدربي تفاوت هستيد.آيا همه زندگي به همبستربودن خلاصه مي شود وهيچ يك به  هم مربوط  نمي باشد.       

واما تو اي همه آرامش من،مرا ببخش من درحق تو ستم كردم وتو خوب تحمل كردي واگرنزد تو من مرده ام حق داشتي كه اينگونه فكركني چرا كه من درحق تو آنجه بايد مي كردم نكردم.عشق من اين من هستم جمال تو زينت وآراستگي تو اين منم با 130 كيلو وزن و2 مترقد ايستاده درمقابل تو فقط به من بگو چگونه قبل ازبه خاك سپردن من مرا مرده دانسته آيا بهترنبود لااقل يك مجلس ترحيم برايم برپا مي كردي ودرآن رسماً ازمن كه برايت مرده بودم جدا مي شدي ومرا دست مرده شور سپردي آيا اين كمترين حق من بعد ازآن همه معاشقه اين نبود.

         شايد اين چندمين بارباشد كه من اين حرفها را مي زنم ولي قول مي دهم كه آخرين بارباشد چراكه ديگرنخواهم گذارد كه تو تا اين اندازه رنج ودرد متحمل شوي

 

 

و اما شما آقاي    ... ... ...  به واقع مرد تنهائي بوده ايد كه اگر من هم جاي شما بودم شايد دست به اين كار مي زدم و در يك نااميدي سعي مي كردم تا با زن تنهايي كه به واقع نيازبه كمك و همدردي دارد باب دوستي و مساعدت را باز كنم در نگاه اول كار شما نه تنها بد نيست بلكه كاملاً انساني هم مي نمايد! اما چگونه مي توان اسم خود را انسان گذاشت ولي از همان آغاز زندگي و دوستي راه كج و دروغ را پيشه كرد چگونه مي توان با احساسات زني تنها و بي كس فقط براي آنكه ساعات خلوت خود را پر نمود بازي كرد چگونه مي توان انسان انساني را مثل عروسك بازي گرفت و چقدر تقدير و قسمت مسخره است ولي خودمان را آنگونه كه مي خواهيم مي سازيم و تعريف مي كنيم چرا اين همه اتفاق را يك آزمايش الهي ندانيم كه خداوند براي آزمودن ايمان و انسانيت ما بوجود آورده .اگر به جاي آنكه بادروغ آغاز مي كردي واقعيت را مي گفتيم تا حس ترحم و دلسوزي ديگري را كه برخواسته از فطرت پاك هر بشرياست را تحريك نمي كرديم شما در همان اول از صداقت و پاكي يك انسان كه نه به تو بلكه به فرزند تو علاقه مند شده سوءاستفاده كرد هو او را فريب دادي گرچه خود نيز در دراز مدت دانستي كه چه اشتباهي مرتكب شدي ولي دوست من صداقت هرگز كالائي نيست كه دربازار روزگار به حراج گذارده شود و از قيمت آن كاسته شود.و من متاسف هستم از آنكه انساني چون تو كه ظاهري زيبا و تحصيلات عاليه داري هويتي اينچنين داشته اي من براي تمام انسانها ي مانند تو متاسف هستم و آرزو مي كنم خود نيز توجه شده باشي كه كينه از تو ندارم فقط يك حس ترحم و دلسوزي نسبت به تو دارم ،همين.

 

داستانی از

 جعفر صابری

 


برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل

آخرین